چند روزي ميشه كه ساعت ندارم. باطريش تموم شده و فرصت نمي كنم تا باطري نو بگيرم. اوايل سخت بود برام بي ساعتي. چون عادت داشتم مدام ساعت رو نگاه بكنم و شاهد گذر شتابان لحظه ها باشم. اما الان ديگه به بي ساعتي عادت كردم و تقريبا فراموش كردم كه زماني ساعت مي بستم.
نمي دونم چي شد كه صبح ياد اين موضوع افتادم و بي اختيار افكارم متوجه موضوعي شد كه اول صبح يه كم حالم رو گرفت.
ما انسانها تا چه حد مي تونيم همديگر رو فراموش كنيم؟!
يادم مي ياد اوايل فوت بابا بزرگ ، نبودش و تحمل نديدنش برام غيرقابل باور و سخت بود اما حالا كه تقريبا شش ساله رفته به استثناي مواقع ناراحتي و احساس تنهايي كه بدجور دلم براش تنگ ميشه ديگه فراموشش كردم و عادت كردم كه ديگه نيست. اما نمي دونم چطور ميشه كسي رو كه زنده است و مي دوني كه نفس مي كشه .. مي خنده .. گريه مي كنه و خلاصه زندگي مي كنه فراموش كرد؟!
نمي دونم بعد از گذشت چند سال شاید هم چند ماه اگه باز باطري ساعتم تموم بشه و دوباره فكرم بی اختیار به اين موضوع مشغول بشه اون موقع اگه وبلاگم پابرجا باشه چي مي نويسم!
اما مطمئنم كه يك چيز رو حتما خواهم نوشت.. فراموش كردن زندگان و ياد و خاطراتشون به اين سادگي نيست و بايد به ازاي اين فراموش كردن بهايي پرداخت كني که گاهی بهای سنگینیه.
گاهي فكر مي كنم كاش هيچوقت كساني رو كه مي شناسمشون نمي شناختم و نمی دیدم خيلي وقتا به خدا مي گم چي ميشد فقط اونهايي رو كه مي دوني تا آخر عمر كنار هم مي مونن سر راه هم ديگه قرار مي دادي؟!
