|
خاطره اي در مورد زنده ياد هايده
شايد به
صراحت بتوان گفت هايده از معدود خوانندگاني است
كه
ترانه هايش رنگ واقعي عشقها و دوست داشتنهاي واقعي و انساني را
داراست براي او كم
نگاشته اند و كم گفته اند اما اشعار و موسيقي اش براي بسياري هنوز
جذابيتهاي خاص
خودش
را دارد . انچه در زير ميخوانيد يادداشتي درباره مرحوم هايده است.
تابستان سال 1346
يك ظهر گرم جمعه. ساعت يك و نيم بعد
ازظهر، گل های
تازه. از چند روز قبل هم اعلام شده بود. ترانه و آوازی با اركستر
بزرگ راديو ايران و
با صدای خواننده ای كه برای نخستين بار صدايش پخش می
شد:حميرا!
علی تجويدی، پس از وقفه ای نه چندان
طولانی با صدای پرقدرت ديگری به ميدان
بازگشت. در همان
بعدازظهرهای فراموش نشدنی جمعه: هايده!
او نيز نه دلكش بود و نه مرضيه، و
نه حميرا. آوازش چيز ديگری بود و ترانه خوانی
اش مسلط تراز
بسياری كه در آن سال ها ترانه می خواندند. صد افسوس كه نه او در صف
كلاسيك خوان ها
باقی ماند و نه
حميرا. ترانه خوانی را ادامه دادند، بی آنكه ديگر آواز
بخوانند و يا بتوانند
بخوانند. اين فصل داغ رقابت، با به ميدان آمدن مهستي(خواهر
هايده) و سپس
خواننده ای بنام رويا، و ميان تجويدی، ياحقی، خرم و بديعی ادامه
يافت
كه گاه تقليد بودند
و گاه نوآوری. الكل به قمر فرصت نداد و كاباره های تهران و پولی
كه به پای اين نسل
از خوانندگان زن ريختند فرصت ندادند تا آنها بشوند آنچه را در
آواز كلاسيك ايران
می توانستند بشوند! حنجره خسته ای كه هر شب ساعت ها در كاباره ها
و در فضائی از دود
سيگار می خواند، ديگر نه تاب آواز داشت و نه دارنده اش وقتی برای
تعليم و پيشرفت.
نواب صفا، ترانه سرای سالهای
شكوفائی موسيقی ايرانی، در خاطراتش می نويسد: يك
ظهر كه در ميدان
ارك از راديو بيرون آمدم، علی تجويدی را ديدم. مسيرمان يكی بود و
راه افتاديم. گفت
كه سالهاست يك آهنگ ساخته اما خواننده اش را هنوز پيدا نكرده است.
اين عادت تجويدی
بود. چيزی را كه می ساخت برای خواندن به هركسی نمی داد و گاه سالها
آن را رو نمی كرد.
آهنگ را زمزمه كرد و گفت يك بند شعر هم رويش ساخته ام: رفتم و
بار سفر بستم! من
بلافاصله بند دوم را همانجا ساختم و برايش تكرار كردم: با تو
هستم، هركجا هستم!
گفت پس بقيه اش را هم خودت بگو؛ و پرسيد كی بخواند؟ 15 سال است
دنبال صدای اين
آهنگ می گردم. گفتم: هايده! من سرودم و هايده خواند؛ و الحق
والانصاف سنگ تمام
گذاشت! |